حدود نيم ساعت طول كشيد تا به چادرمون رسيديم. شام رو كه كه يك نوع برنج روسي (اسمش رو هميشه فراموش مي كنم:دي) به همراه تن ماهي بود خورديم و هر كس به كيسه خواباش رفت. اون دو تا چادر رو براي خواب انتخاب كرده بودند و من هواي آزاد رو ترجيح دادم. البته چون هوا باروني شده بود به بالكن يكي از كلبههاي كمپ رفتم تا خيس نشم. براي در امان بودن از هجوم پشه هاي نروژي هم كه حسابي اذيت يكنند صورتم رو با لباس پوشوندم. اما به هر حال خواب لذت بخشي بود و متوجه نشدم كي صبح شد!
روز ششم – 20 خرداد – قله ي مولدن
يكي از زيباييهاي اصلي مناطق كوهستاني نروژ، فيورد يا همون آبدرههاش هستند كه اگه بشه از بالا ديدشون چشمنوازتر هم ميشن. يكي از استراتژيكترين نقاطي كه از بالا ميشه سوگنهفيورد رو ديد قلهي 1116 متري مولدن هست كه به چند تا از شاخههاي سوگنهفيورد اشراف داره. براي رسيدن به مولدن بايستي از يخچال نيگاردزبرين به دهستان گوپنه بر ميگشتيم. طبق معمول هيچهايكينگ رو به اتوبوسسواري ترجيح داديم. يكي از كارمنداي شركت توريستي مستقر در يخچال براي خريد كردن تا دو تا روستا پايينتر ميرفت. ما هم سوار شديم و بعد از 10 دقيقه پياده شديم. بلافاصله ماشين ديگهاي كه ون بود نگه داشت و سوارش شديم. راننده يكي از اهالي روستا بود كه لباس كشاورزياش تناش بود. گفت دارم بچههامو براي چكآپ دندون پزشكي به مركز درماني گوپنه ميبرم. هر 6 ماه يك بار اين كار رو انجام ميداد! ما سه تا دهنامون وا مونده بود! آخه توي مينسك (پايتخت بلاروس) و تهران دكتر مهندساش هم دو سالي يك بار بچههاشونو چكآپ دندون پزشكي نميبرن و اين كه يه كشاورز نروژي اين كارو ميكنه متعجبامون كرده بود! اما به هر حال وقتي نروژ از لحاظ كيفيت زندگي بالاتر از باقي كشورهاست بايد در جز جز زندگي مردم مشهود باشه. جالب بود كه هر كدوم از راننده ها مليتهامون رو ميپرسيدن ايراني بودن براشون جذابتر از بلاروسي بودن بود و محور كل بحث ايران ميشد. البته نقش محمود خان رو در اين رابطه اصلا نبايد دست كم گرفت! اما به هر حال آقاي راننده در مورد زيباييهاي ايران هم پرسيد و اين كه دوست داره بياد اما نميدونه آيا سفر رفتن در ايران امن و راحت هست يا نه، يا اين كه آيا ميشه تهران ماشين كرايه كرد و شيراز به دفتر شركت تحويل داد يا نه و ازين جور سوالا! حالا واقعا چنين آژانسهايي كه توي اكثر شهرهاي ايران شعبه داشته باشن وجود دارن؟ من كه ميگفتم بي اطلاعم اما اگه چنين چيزي هست بگيد كه من اطلاعات درست به مردم بدم:دي
بعد از حدود يه ربع به گوپنه رسيديم. پياده رفتن تا پاي مولدن زمانبر بود و كنار جاده هم جايي براي عابر پياده نبود. بنابراين دوباره هيچهايك كرديم تا به ابتداي جادهاي كه به سمت قله ميرفت رسيديم و پياده شديم. خوشبختانه از همون ابتدا مثل ساير مسيرهاي كوهپيمايي نروژ تابلوهاي راهنما كه مسير رو به خوبي مشخص كرده بودند وجود داشت. بعد از حدود يك ساعت به جايي رسيديم كه از جادهي خاكي روستايي جدا ميشد و مسير پاكوب به سمت قله شروع ميشد. كمي كه بالاتر رفتيم جايي كه براي شبماني مناسب بود و آب هم در دسترس بود انتخاب كرديم و چادر رو برپا كرديم. چشم انداز خيلي زيبايي به روستاهاي اطراف داشت.
ناهار رو خورديم و وسايل رو داخل چادر گذاشتيم و به سمت قله رفتيم. خوشبختانه نروژ كشور بسيار امني هست و به راحتي ميشه وسايل رو ترك كرد. البته اين مساله در شهرهاي بزرگي مثل اسلو و برگن صادق نيست اما مناطق روستايي و كوهستاني كاملا امن هستند. در وصف امن بودن اين مناطق ذكر اين مثال، كه بايد زودتر توي گزارش ميگفتم اما يادم رفت، كفايت ميكنه كه جايي تابلويي ديديم كه قيمت ساعتي استفاده از موتور، تراكتور و ساير ماشينآلات كشاورزي نوشته شده بود و توضيح داده بود كه كليد رو از صندوق برداريد، از وسايل استفاده كنيد و بعد كليد رو به همراه اجارهي استفاده توي صندوق بذاريد. ديدن اين تابلو هم دهن ما سه تا رو نيم متر باز نگه داشته بود!
يواش يواش از ارتفاع 800 متر كه گذشتيم جنگل جاي خودش رو به چشم اندازهاي وسيعي داد و انشعابات سوگنهفورد خودنمايي كردند. به قله كه رسيديم چشم انداز كامل شد:
كنار سنگچين قله صندوقي بود كه دفتر و خودكاري داخلش بود و هر كس دوست داشت خاطرهي صعودش رو مينوشت. خوندن خاطرهي آدمهاي مختلف كه از كشورهاي مختلف اومده بودن جالب بود!
روي قله دورنماي زيبايي از قلههاي 2000 متري منطقهي يوتونهايمن (Jotunheimen) مشخص شدن. البته ظاهرشون اصلا به 2000 متر بودن نمي خورد و ارتفاع بالاي 4000 متر برازندهاشون بود:دي
بعد از چرخيدن روي محوطهي وسيع قله و ديدن چشم اندازهاي دور و نزديك به چادر برگشتيم. طبق معمول بايد چوب جمع ميكرديم كه آتيش راه بندازيم و غذا درست كنيم. گهگداري توريستهايي براي ديدن قله از كنارمون رد ميشدن كه با تاريك شدن هوا مسير كاملا خالي شد. اون شب هم كنار آتيش به حرف زدن سپري شد. يادمه بحث اون شب راجع به نحوهي آشنا شدن دختر پسرها و خواستگاري و ازدواج توي بلاروس و ايران بود. سه تايي به مضحك بودن اين كه دو نفر از طريق خواستگاري با هم آشنا شن كلي خنديديم و اون دو تا گفتن اين روش حتي توي بلاروس هم به عصر دايناسورها بر ميگرده! اما من به زنده و فعال بودن دايناسورها در ايران معترف شدم و بسي نشاط رفت:دي
ادامه دارد… (بعديش قسمت آخره به سلامتي:دي)



نوامبر 22, 2010 در 2:11 ب.ظ. |
جایی که در مورد امنیت بالای نروژ نوشته بود، من یاد این افتادم که با دوستام به دریاچه گهر رفتیم و ما را غارت کردند. غارت کردن با دزدی فرق داره. دزدی یواشکیه ولی اونجا وسایل ما رو با قمه و شمشیر ازمون گرفتند.
اون صندوق روی قله هم با حال بود. البته چون اونجایی که رفتی جانپناه نداشته، نوشته هاشون رو توی صندوق می گذاشتند، وگرنه حتما یادگاری ها روی در و دیوار جانپناه می نوشتند.
و دقت کردی که ما هر وقت بخواهیم از مملکت مون چیزی بگیم، چیزی جز نق نق کردن وجود نداره!
نوامبر 22, 2010 در 3:48 ب.ظ. |
شنيدن داستان غارتاتون از زبون خودت كه مفصل تعريف كردي جالب بود. در مورد نق زدن هم واقعا آدم دلش مي سوزه كه چرا ما فرهنگ درست درموني نداريم كه با ذوق ازش تعريف كنيم، اما ديگه بايد واقعيت رو پذيرفت و به نق زنندگان گرامي حق داد:دي
نوامبر 24, 2010 در 12:46 ب.ظ. |
بنده، دایناسور نازدونه، دخترخاله تیزاروس آروس، معترفم که برای جوانان ما همون مباحث دایناسوری همچنان باید تحکیم بشه و ادامه داده بشه چون هنووووووووووووووز هیچ کدوممون جنبه خیلی چیزها رو نداریم
شما خودت رو نگاه نکن که تو بلاد انسان ها داری هی مسافرت می کنی و افتر ورک می خوری و هر روز افق دیدت گسترده تر می شه
وقتی من توی دانشگاه مجبورم حلقه بندازم تو این دست بی صاحاب (من از نوع دایناسورهای باانگشتم) با این حال شاگردم جلسه دوم کلاس می یاد می گه استاد اگر اجازه بدید خانوادم مزاحمتون بشن……
جلسه دوم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من چی بگم به این آدمی که با دو تا دو ساعت فکر می کنه که با من خوشبخت می شه چون به قول خودش معلومه که من خوش اخلاقم و بقیه چیزها هم از نظر اون مهم نیست و خودش حل می شه!!!!!!!!!!!!!!!
حالا من نمی دونم، حکایت مرغ و تخم مرغه، باید اول آدمها رو آزاد بذاریم تا اینقدر گند بزنن و بعد یاد بگیرن متمدن باشن و یا اول باید یادشون بدیم متمدن باشن و بعد آزادشون کنیم
گرچه به نظرم بدون آزادی هیچ وقت شعور اجتماعی پیشرفت نمی کنه ولی خب همین گندها رو می زنن که نسل ما دایناسورها منقرض شده دیگه
راستی وقت کردی یه خورده سفرنامه بنویس ما رو خون به جگر کن
)
مالیات نداره که
نوامبر 24, 2010 در 8:10 ب.ظ. |
خوب به نظرت اگه پدرمادرها بچه هاشونو توي انتخابشون آزاد بذارند و نهايتا انتخاب اشتباهي انجام بدند چه اتفاقي مي افته؟ نهايتش اينه كه اون ازدواج منجر به جدايي مي شه ديگه؟ خوب اين اتفاق در مورد خواستگاري سنتي كه بيشتر مي افته! چون ديگه اون طوري دختر پسر شناختشون صفره از هم! و علت اين كه در فرهنگ سنتي ما ميزان طلاق كم بوده راضي بودن زوجين نبوده كه! زشت بودن طلاق و زياد بودن هزينه ي طلاق مخصوصا براي دخترها باعث مي شده كه ميزان طلاق كم باشه! حالا اگه به مرور فرهنگ ما به سمتي بره كه هم انتخاب ها به عهده ي بچه ها باشه هم طلاق گرفتن امر زشتي تلقي نشه اين مشكلات كم تر مي شه! مخصوصا اين مورد در مورد دخترهايي كه سر كار مي رند و نياز مالي به شوهرهاشون ندارند بيشتر صدق مي كنه و هزينه ي طلاق براشون بسيار كمتره!
نوامبر 24, 2010 در 12:47 ب.ظ. |
لایک به عکسهات
نوامبر 26, 2010 در 1:27 ب.ظ. |
مرسي
نوامبر 25, 2010 در 6:52 ب.ظ. |
واااااای محسن
لحن نوشته ت یه طوری بود که فکر کردم خودم نوشتمش
باور کن
یه لحظه شک کردم
استفاده از «که»، «دیگه» و کلا لحن نوشته ت
جالب بود
درباره نحوه آشنایی اما
به نظرم بهتره قبل از ورود هر تغییری به جوامع، اعم از خانواده یا سازمان و یا کشور، زمینه های ورود آماده بشن
معمولا جوامع در برابر تغییرات واکنش هایی از نوع واپس زدن اولیه و در درجه دوم تحلیل واقعه به صورتی که به نفع خودشون باشه نشون می دن
آزاد شدن فکری و یا به عبارتی «آزاداندیشی» تغییری در جامعه بسته ست که نه تنها به یکباره امکان پذیر نیست بلکه اگر این فرآیند هدایت شده نباشه ره به ناکجا خواهد برد
مثال ساده شده ماجرا اینه که آیا می شه به بینش یک کودک اعتماد کرد و اجازه داد که با کبریت بازی کنه فقط به بهانه این که باید بلا سرش بیاد تا یاد بگیره؟ بعضی بلاها اگر بر سر آدمها یا جوامع بیان، به آسونی قابل جبران نیستن
آزاداندیشی ثمره تغییر و تحول اساسی در نحوه نگرش آدمهاست و نگرش آدمها تنها با تغییر شرایط فراهم می شه
کم پیدا می شن جوامعی که اکثریت مردمش آزاداندیش باشن ولی تحت سلطه دولت یا حکومتی توتالیتر قرار بگیرن
من منکر نقش پررنگ اعتماد به بلوغ و شعور جمعی نیستم ولی به نظرم اگر قراره آزادی داده بشه قبلش باید آموزش هم داده بشه
در روابط فردی و خصوصی هم همینطوره
دخالت در حد و اندازه احمقانه ش می شه این که دولت ابله ما به برنده مدال طلا می گه بهت خونه نمی دیم چون هنوز ازدواج نکردی! برو ازدواج کن و بیا خونه ت رو بگیر
دخالت در حد و اندازه آگاهانه و بالغانه ش می شه این که شما امکانات دسترسی به علم و مهارت زندگی رو فراهم کنید و دائم در حال آموزش راه های درست در رسانه های جمعی باشید و بعد هم کم کم زمینه رو برای آزادی فراهم کنید وگرنه تیغی می شه در دست زنگی مست
راستی درباره طلاق: زیاد باهات موافق نیستم که طلاق تو جامعه ما امروزه روز تابو تلقی می شه. این روزها از هر ده نفری که من می بینم حداقل هفت تاشون طلاق رو تجربه کردن
اما یه نکته رو درگوشی بهت می گم: خیلی از اینها که طلاق می گیرن برای این جدا نمی شن که ازدواج سنتی داشتن، برای این جدا می شن که یاد نگرفتن رفتن زیر یه سقف چقدر تعهد و مسوولیت برای ادم می یاره
عروسک های چینی جامعه امروز ما زیر بار این تعهدات می شکنن
با آشنایی سنتی و کلا ازدواج سنتی موافق نیستم ولی معتقدم برای خیلی از خانواده ها هنوز جواب می ده چون هنوز به بلوغ و شعور آزادی نرسیدن و نتیجه آزاد بودنشون می شه همین امار وحشتناک از رابطه های سه نفره، طلاق و آدم کشی
به این لینک پایین هم سری بزن، نوشته هاش رو دوست دارم
http://blog.35dg.com/
نوامبر 26, 2010 در 1:28 ب.ظ. |
چه جالب! لحن نوشته رو مي گم:دي
جالب تر اين كه بحثامون كلا ربطي به نروژ نداره ديگه:))
خوب ببين حرفاتو در مورد اين كه بايد آموزش داده بشه و اين فرهنگ جا بيفته همه قبول دارم. اما به هر حال خود ماها هم بايستي يه نقشي توي تغيير فرهنگ داشته باشيم! من بيشترين گلايهام از دخترها و پسرهايي هست كه امروزي فكر مي كنند اما تن به خواستگاري و ازدواج سنتي مي دن! در جواب گلايه هم مي گن ناچاريم و تحت فشار خانواده هستيم! خوب بالاخره براي تغيير كردن بايد هزينه داد بايد فشار تحمل كرد، اما نبايد به چيزي كه قبولاش نداريم تن داد!
نوامبر 28, 2010 در 8:36 ب.ظ. |
قبول دارم حرفهاشون بهانه ست
و قبول کن که انتظار زیادیه اگر بخوایم همه شجاع باشن و پی تغییرات رو نه فقط به تنشون که به کل زندگیشون بمالن
اگر بود که…. چه خوب بود
منم زهرخورده همین ترس هستم
ترس از ایستادگی جلوی خانواده م
پس حتی اجازه ندارم کسی رو محکوم کنم
نمی دونم اگر باز هم پیش بیاد چی می گم و چه کار می کنم ولی یه چیزی رو می دونم
اینکه یه عقیده رو «قبول» داشته باشی یا بهش «باور» داشته باشی دو تا موضوع متفاوته
من خیلی از عقاید رو قبول دارم ولی پای عمل که می رسه، واقعا بعضی جاها شجاعتش رو ندارم
تازه من در حد خودم خیلی پیشرو حساب می شم بین دوست و فامیل
برای همین هم فکر می کنم که ببین بقیه چطور فکر می کنن
وقتی من حاضرم عقب نشینی کنم با اینهمه ادعام
یحتمل هشتاد درصد مردم هم اگه کم بیارن بهشون حرجی نیست
در واقع لپ (یا لب) کلام اینکه انتقادت بجاست
منطقت کاملا درسته
اما حقیقت با واقعیت خیلی جاها فرق داره
از ته دل برای خودم و بقیه ترسوهای عالم شجاعت آرزو می کنم
تو هم برام آرزو کن
نوامبر 29, 2010 در 11:57 ب.ظ. |
خوب راستش خودم هم همين طور هستم در بعضي موارد. علتش رو در مورد خودم عدم شناخت درست مرز بين اخلاقي و غيراخلاقي عمل كردن مي دونم. يعني نمي دونم كه اگه كاري كه مغاير با خواست نزديكانم هست رو انجام بدم اخلاقيه يا غيراخلاقي. خلاصه برا همين منم شجاعتم بعضي جاها كم مي شه. و براي هممون آرزوي شجاع شدن مي كنم:دي
نوامبر 28, 2010 در 8:39 ب.ظ. |
با «جالب تر» ت خیلی موافقم م م م م م م م
نوامبر 29, 2010 در 11:58 ب.ظ. |
هاهاهاها… حالا گزارش بعدي رو كه نوشتم راجع به نروژ بحث مي كنيم:دي
دسامبر 8, 2010 در 8:39 ب.ظ. |
انگار شما از من ناپیداتری دکترجان؟
نکنه باز سفری؟
سرت سبز…… دلت خوش