تا آروق نزدي غره نشو

+ با اين كه كلي وقت بود ازون ماجرا گذشته بود و فكر مي كرد سم لعنتي از بدن اش خارج شده، اما همين كه مسواك رو تا ته حلق اش فرو برد تا دندون هاي آخري رو بسابه يه آروق مشتي از ته گلوش زد و كلي بو و مزه ي سم براش تازه شد و فهميد كه نه بابا هنوز مونده تا سم كاملا از بدن اش خارج شه.

+ وقتي چشم اش به اش افتاد كل وجودش سرشار از عصبانيت و تنفر شد. اما سريع به خودش اومد و به ياد خاطره ي آروق و سم افتاد. پوزخندي زد و به خودش گفت مرد، مگه تو نمي خواستي هيچ وقت متنفر نشي از هيچ چيز؟ پس چي شد؟ همه اون عقايدت كشك بود؟ هنوز “متنفر شدن” ته وجودت جا كرده كه! فقط كافيه يه چيزي زيادي سخونك ات بزنه تا تنفر رو آروق بزني…


Advertisements

2 Responses to “تا آروق نزدي غره نشو”

  1. حسن Says:

    سٌک سٌک
    اخ جون دعوا…

  2. nazdoone Says:

    یعنی خدا بود بس که من باهاش همذات پنداری کردم

    جز اینکه به جای مرد بذارید “بانو”

    😉

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s


%d bloggers like this: