سپهري كجايي؟

اين روزا به لطف گودر و فيس بوك مي شه وبلاگ ها و وب سايت هاي بيش‌تري رو نسبت به گذشته خوند و از حال و روز دوست هاي دور و نزديك خبر داشت. چيزي كه برام مشهوده اينه كه حس و حال و جو غالب بر دوستان ايراني غم و اندوهه. در اين كه اين فضاي سياه و غم آلود ريشه در شرايط اجتماعي سياسي امون داره شكي نيست، اما تداوم اين شرايط كه از يكصد سال گذشته شروع شده و هم چنان ادامه داره باعث شده كه به طور كلي نوع نگاه ما به زندگي تحت تاثير اين فضا عوض بشه. به بيان ديگه اكثر قريب به اتفاق ما اين دنيا رو جايي تلخ و سياه مي بينيم كه ممكنه هر از گاهي اتفاق شادي هم درون اش رخ بده و نه بالعكس اش. پيش فرض ما حضور غمه نه شادي، وجود تاريكيه نه نور و اين حالت به قدري درون ما نهادينه شده كه حتي اگر از ايران به جاي ديگه اي دنيا كوچ كنيم باز اين حالت رو با خودمون همراه داريم. يادمه وقتي اولين بار مي خواستم از ايران خارج شم چند تا از دوستان برام نوشتند: “گر از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي، به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را” كه خوب كاملا قابل درك بود. اما نكته ي جالب ماجرا اينجاست كه وقتي از سوئد مي خوام به ايران برگردم هم باز از برخي دوستان حاضر در دنياي آزاد همين رو مي شنوم! و به خودم مي گم نكنه كوير وحشت درون خودمون باشه كه هر جا مي ريم همراهمونه و هيچ جامعه اي ما رو شاد نمي كنه؟ عدم استقبال از نوشته ها و مطالب شاد كه در بردارنده ي نگاه مثبت و ساده به زندگي روزمره هست از يك سو و استقبال شديد از مطالب وبلاگ ها و استاتوس هاي فيس بوك كه در بردارنده ي غم و اندوه هست از سوي ديگه باعث مي شه بيشتر به فرضيه ي حضور كوير وحشت درون خودمون معتقد باشم. وقتي يك مطلب شاد مي نويسي همه مي گن برو بابا دلت خيلي خوشه، اما وقتي غم‌ناك بنويسي يا غر بزني همه ميان و باهات احساس هم ذات پنداري مي كنند و صد تا لايك مي زنند و مي گن آره واقعا منم همين طور هستم. هر چي تلخ تر بنويسي و نگاه ات به زندگي تلخ تر باشه آدم عميق تر و روشن‌فكرتري تلقي مي شي و هر چه شادتر و ساده تر زندگي كني آدم سطحي تري به نظر مي رسي. فقط بايد آدم بزرگي مثل سپهري باشي تا شايد نگاه مثبت و ساده ات به زندگي مورد تحسين قرار بگيره. من از آثار و افكار همه ي شعرا و نويسنده ها مطلع نيستم اما به نظر مي رسه متاسفانه در عصر معاصر تنها كسي كه معتقد و مروج نگاه شاد به زندگي بوده سپهري بوده و ازين جهت واقعا اين روزها كه در كنار همه ي اين غم‌ها به شادي هم نياز داريم جاش خاليه. هر چند خوشبختانه آثارش موجوده و بارها اشعارشو مي تونيم بخونيم و به خودمون گوشزد كنيم كه: بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم…

Advertisements

3 Responses to “سپهري كجايي؟”

  1. فرشید فاریابی Says:

    ایول . قشنگ و تمیز نوشتی

  2. نعیم Says:

    مطلب خیلی‌ قشنگی‌ نوشتی‌. در مورد غمگین بودن و روشنفکر نشون دادن واقعا به هدف زدی. غم زمانه خورم یا فراق یار کشم، به طاقتی که ندارم کدام بار کشم! من خودم به شخصه قدر زندگی‌ رو نمیدونم.یکی‌ از دوستان مشترک میگفت علت همهٔ اینها دوست نداشتن خوده.دلیلشم شاید طرز فکری هست که باهاش بزرگ شدیم. نگاه بی‌ارزش به این دنیا و تمرکز روی اخرتی که معلوم نیست هست یا نه! حالا این تمام داستان نیست. باز اونها که تو این مسیرن یک ثبات نسبی‌ دارن. وای به وقتی‌ که میبینی‌ چیزی که باهاش بزرگ شدی و درونت ریشه کرده، کار نمی‌کنه و اینقدر مورد سؤ استفاده هست که بیزار میشی‌ و اون وقته که باید تو این ناامیدی بگردی و یک مفهوم جدید برا ذهنت پیدا کنی‌. ذهنی‌ که دنبال دلیلی‌ برای زندگی‌ میگرده. هر چند که در مورد آدم‌های دین دار هم مشکلات روحی و عقده‌های زیادی وجود داره، این رو به خصوص به استناد حرف سروش میزنم که ۲ نوع غلامی رو نام برد. فکر می‌کنم فرهنگ شهادت طلبی هم از همین جا میاد! فرهنگ !! خوش حالم که میبینم که درون تو سبزه و کویر نیست.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s


%d bloggers like this: