فاصله ها:دي

اصولا دوران گذار از سنت به مدرنيسم در هر جامعه‌اي مشكل ساز بوده و اين مشكلات مختص جامعه‌ي كنوني ايران نيست. مثلا “مايا” دختر هلندي از اختلاف عقيده‌اي كه پدر و مادرش با پدربزرگ و مادربزرگ‌اش داشتند مي‌گفت. اختلافي كه 30-40 سال پيش در جامعه‌ي اروپا فراگير بوده. پدربزرگ و مادربزرگ‌هاشون معتقد به ازدواج سنتي بودند، اما پدر و مادرهاشون مي‌خواستند بدون اين كه ازدواج كنند هم‌خونه بشند! و اختلافات ديگه‌اي ازين دست كه امروزه از جامعه‌‌ي اروپا رخت بر بسته! اما شديدا جامعه‌ي ايران رو درگير كرده! حالا نمي‌خوام بحث جامعه‌شناسي راه بندازم چون اصولا صلاحيت‌اش رو ندارم. فقط مي‌خوام از مشكلات و درگيري‌هايي كه اين روزها خودم باهاش دست و پنجه نرم مي‌كنم بگم و ببينم نظر شما چيه؟ البته اگه لطف كنيد و كمي زحمت به خودتون بديد و با آنتي‌فيلتر بيايد نظر بديد! يا اين كه توي گودر نظر بديد. عزت زياد:دي

پارسال همين روزها بود كه يه دختر و پسر لهستاني كه مي خواستند كل دنيا رو توي 2 سال بچرخند به خونه‌امون توي شيراز اومده بودند. روزي كه مي‌خواستند برند بابا ازشون پرسيد بزرگ‌ترين نكته‌اي كه تو اين يك ماهي كه ايران بوديد به چشمتون اومد چي بود؟ گفتند زندگي دوگانه‌ي ايراني‌ها! ديده بودند كه ما ايراني‌ها داخل خونه يه زندگي داريم و خارج از خونه زندگي ديگه. و اين مورد هم معلول عدم وجود آزادي‌هاي سياسي اجتماعيه.

لهستاني‌ها زمان كمي رو در ايران سپري كردند وگرنه علاوه بر ديدن زندگي دوگانه‌ي عمودي (خانواده، جامعه) متوجه زندگي دوگانه‌ي افقي (درون خانواده) ما ايراني‌ها هم مي‌شدند. و اين مورد دوم دقيقا چيزيه كه اين روزا خيلي فكرم رو مشغول كرده!

امسال اين يكي دو ماهي كه به ايران برگشتم، بر عكس پارسال تصميم گرفتم زياد عقايدم رو كه 180 درجه با عقايد خانواده ام متفاوت هست كتمان نكنم، به دو دليل! يكي اين كه ازين زندگي دوگانه خسته شدم، مي خوام حتي همين سالي يك ماه هم كه به ايران ميام انقدر انرژي سر دو رو بازي‌هام صرف نكنم! دليل دوم هم اين كه بر خلاف تصور قبلي مبني بر صلب بودن فكر پدر و مادرها، احساس مي‌كنم اگر ما بچه‌ها يواش يواش حرفامون رو بزنيم، مي‌تونيم كم كم تابوهاي ذهني‌اشون رو بشكنيم! به زبان خود پدر و مادرها قبح قضيه در صورتي كه زياد گفته بشه شكسته مي شه و علت اين كه انقدر روي بيان اين مسائل حساس هستند هم دقيقا همينه!

اما الان بعد از يك ماه موندم كه آيا كار درستي كردم يا نه! مثلا از وقتي يه كوچولو عقايدم رو راجع به روابط دختر و پسر بدون نياز به ازدواج به مامان گفتم انقلابي در خونه به پا شده! مامان همش مي گه ديگه نمي ذارم تا وقتي زن نگرفتي از ايران بري!!! يا اگه رفتي خودم ميام اونجا حواسم بهت باشه كه به گناه نيوفتي، هاهاهاهاهاهاها!!! ازون طرف واقعا هم مضطرب شدن! تازه من يه كوچولو و فقط در يه زمينه نظرم رو گفتم، اگه همه رو بگم كه ديگه هييييچ!

حالا ظاهرا اين فقط مشكل من نيست! به دور و برم كه نگاه مي‌كنم مي بينم همه عموها، خاله‌ها، دايي‌ها و عمه‌ها با جوون‌هاشون مشكل دارند! پدر و مادرها زندگي براشون فقط در يك قالب سنتي معني مي‌ده و اگر بچه‌هاشون بخوان كمي خارج از اين قالب زندگي كنند سريع مضطرب مي‌شن و زندگي رو هم به كام خودشون تلخ مي‌كنند و هم بچه‌ها. حالا همه‌ي اين وراجي‌ها رو كردم كه چند تا سوال بپرسم:

1-      آيا اگر عقايدمون رو شفاف بيان كنيم، در قبال مضطرب شدن پدر و مادرها ما مسئوليت اخلاقي داريم؟

2-      اگر جواب سوال بالا مثبت هست كدوم راه رو مي پسنديد؟ به حرف پدر و مادرها تن مي ديد؟ يا اين كه زندگي دوگانه رو انتخاب مي‌كنيد؟

3-      در صورتي كه جواب سوال اول رو منفي مي دونيد و معتقديد اگر پدر و مادرها مضطرب مي شند مشكل خودشونه آيا معتقديد گفتن عقايد به صورت شفاف (كه مي تونه آني باشه يا اين كه يواش يواش صورت بگيره) تابوهاي ذهني نسل قبل رو مي‌شكنه يا اين كه فقط كار رو براي خودمون سخت‌تر مي‌كنه؟

پي نوشت: ممكنه شما به شخصه در مورد مثال‌هايي كه گفتم اختلاف عقيده‌اي با پدر و مادرتون نداشته باشيد! اما ديدم و معتقدم كه هر چي هم پدر و مادرهاي امروز ايران روشنفكر باشند، باز يه جا كم ميارند و تاب پذيرش برخي مواردي كه ما بهش معتقديم رو ندارند! مثلا فك كن بچه اي بگه بابا جون من متوجه شدم كه هوموسكسوال هستم، هاهاهاها! بنابراين مطمئن هستم مشكلات دوران گذار كم و بيش در مورد شما هم صدق مي كنه!

Advertisements

4 Responses to “فاصله ها:دي”

  1. nazdoone Says:

    برای تمام خانواده ها نسخه یکسانی وجود نداره

    فعلا می رم مامانمو بذارم فرودگاه

    برمی گردم مفصل می نویسم
    چون خودم با این معضل درگیر بودم و مدتی که با دوست پسر سابقم زندگی می کردم هر شب دلهره این رو داشتم که اگر همین الان پدرم از ایران سر برسه و در خونه من رو باز کنه و ببینه من خونه نیستم، چه اتفاقی می یفته

    فعلا

    به قول سنجد

    برمی گردم

    ااااااااااااااااااااااااااااا

  2. nazdoone Says:

    خب
    من از فرودگاه برگشتم

    درباره این سوال ها

    نظر شخصی من اینه که

    بهتره هر کدوم از ما برای خودمون یه محور در نظر بگیریم که یک سرش “منطق” و سر دیگه ش “احساس” باشه

    هرچقدر خانواده های ما مذهبی تر و یا سنتی تر باشند باید رفتار ما به سمت رفتارهای احساسی تر پیش بره و هرچقدر خانواده ها و کلا افراد طرف صحبت با ما باز تر و انعطاف پذیرتر باشند باید رفتار ما به سمت منطق سوق پیدا کنه

    حالا تعریف من از رفتار منطقی و احساسی چیه

    رفتار منطقی پیش گرفتن یعنی این که خیلی خوبه که طرف مقابل شما اعم از والدین یا دوست یا هر کس دیگه ای نظر شخصی شما رو بدونه و با کنه شخصیت شما آشنا بشه
    این شناخت در آینده بهش کمک می کنه که بدونه می تونه روی رابطه با شما سرمایه گذاری کنه یا نه و حتی اینکه چقدر باید سرمایه گذاری کنه

    مثلا پدری که می دونه پسرش اعتقادی به نگهداری از والدین در هر شرایطی نداره و زیاد هم با پرستار گرفتن برای والدین در دوران پیری مشکلی نداره قاعدتا باید پول بیشتری پس انداز کنه تا در روز مبادا دستش به چشم بچه ش نباشه
    در مقابل کسی که می دونه و یا با درصد زیادی احتمال می ده که فرزندش تحت هر شرایطی ازش نگهداری خواهد کرد، ممکنه تمام ملک و املاک خودش رو هم بی دغدغه به نام فرزندانش بکنه

    (البته این یک مثاله وگرنه هیچ کس از صحت پیش بینی خودش حتی درباره رفتار عزیزترین هاش و نزدیکانش هم نمی تونه صد درصد مطمئن باشه)

    پس به نظر من اگر خانواده ما کمی تا قسمتی (در درجات مختلف) تحصیل کرده هستن و یا انعطاف پذیری خودشون رو در برخورد با مسائل مختلف به ما نشون دادن و ما دیدیم و حس کردیم که نظرات کاملا متفاوت ما برای اونها باعث دغدغه فکری و روحی نمی شه بهتره قسمتی از نظراتمون رو براشون بیان کنیم تا طی سال های آینده در برابر تصمیم گیری های ما دچار سردرگمی و شوک های مشخصا احساسی نشن

    در قسمت احساسی که بهش اشاره کردم (یعنی در مواردی که خانواده ما مذهبی و یا سنتی هستند که اکثر خانواده های ما در این قسمت قرار می گیرن و حالا کمی غلیظ تر یا رقیق تر) تجربه افراد مختلف به من نشون داده که بیان کامل و بی پیرایه نظرات شخصی ما نه تنها نظر اونها رو عوض نمی کنه و دریچه های گفتگو و تعامل رو باز نمی کنه بلکه در نقش یک بازدارنده ارتباطی عمل می کنه و حتی باعث خدشه دار شدن روابط عادی هم می شه
    بنابراین شاید بیان تنها شمه ای از افکار اونهم به لطایف الحیل کارسازتر باشه و در مواردی که نظرات ما بسیار شخصی هستند شاید نگفتن نظرات از بیانشون بی ضررتر به نظر بیاد

    به نظرم در گذر از این شکاف نسل ها مهمترین تعریفی که داره عوض می شه حریم خصوصی و حدود اختیارات شخصی و تصمیم گیری فردی در زندگی ماست که با تفکرات نسل قبل از ما تضادهای جدی داره

    اینکه شما قائل به برقراری رابطه بدون ازدواج هستید کاملا نظر شخصی و فردی شماست و از نظر من و شمای نوعی فقط به خودمون مربوط می شه ولی مسلما پدر و مادر ما حق خودشون می دونن که درباره آینده ما نگران باشن و به خودشون اجازه می دن به دلیل این نگرانی ها نصحیتمون کنن و حتی گاهی ما رو وادار کنن کاری که باور نداریم انجام بدیم

    مخلص کلام اینکه دوست من

    نگرانی های مادرتون رو درک می کنم گرچه باهاشون موافق نیستم. با سیستم فکری ایشون آشنا هستم و به نظر من نیازی نیست که حتما درباره هر چیزی نظر واقعی خودتون رو شفاف و کامل بیان کنید که ایشون دچار اضطراب بشن

    سعی کنید در لفافه و غیر مستقیم نظرات عمومی ترتون رو بیان کنید و یا در زمینه های به شدت شخصی زیاد هم خودتون رو درگیر ابراز عقیده ها نکنید

    اگر ایشون به شما اصرار دارن که ازدواج کنید تا به گناه نیفتید و رابطه بدون ازدواج از نظر شما گناه نیست، رابطه تون رو داشته باشید و اینقدر سرتون رو گرم کنید که هر بار پیشنهاد ازدواج رو به دلیلی عقب بندازید

    دلیلی نداره این بنده خدا رو در سن بالا به راه خودتون بیارید و یا با نظرهای رک و صادقانه تون ایشون رو زبونم لال سکته بدید

    احترام به خودتون اهم واجباته
    احترام به خانواده مخصوصا مادر ولی از نوعی دیگه ست، برتر از احترامه
    نوعی عشقه

    به احترام عشق والدین و فرزند، با سیاست و تیزبینی با تفکراتشون مدارا کنید

    ببخشید که مثل معلم دینی ها حرف زدم
    به نظرم درد مشترکه

    من اینطور درمانش کردم
    امیدوارم برای شما هم جواب بده

    موفق باشی دوست دگراندیش من

  3. nazdoone Says:

    یا خدا

    کامنت من از خود پست بیشتر شد

    ببخشید

  4. حمید Says:

    این تفاوت نگاه رو من هم به شدت در خونه تجربه کردم. از ساده ترین موارد و اعمال روزمره گرفته تا موارد جدی تر!
    راهی که ما استفاده کردیم و جواب داده، این بوده که نظراتمون رو به صورت شفاف گفتیم. البته پله پله! یعنی اول از اون مواردی شروع کردیم که مقاومت در برابرش کمتر بود. بعد از یه مدت، اون موارد دیگه مثل قبل در نگاه مادرم اهمیت نداشت. نمیگم اهمیتش از دست رفته بود، ولی نصف قبل هم نبود. هر بار شرایط فراهم میشد، یه سری از موارد رو میگفتم. با همین روش خیلی از دیدگاه های خودم رو اعلام کردم و مادرم قبول میکرد که این نظرات من رو باید قبول کنه و من میخوام اینطوری زندگی کنم، گرچه با ناراحتی قبول میکرد و میکنه خیلی از موارد رو!
    در مورد ازدواج سنتی و زندگی با همخونه، اتفاقا بعد از صحبت با تو، با پدر و مادر و مادربزرگم که صحبت میکردیم و این مورد رو گفتیم، تا حدودی منطقی دیدند این نحوه ی زندگی رو. ولی وقتی من خودم تاکید کردم که اگر بدون اینکه ازدواج کنم، از ایران میرفتم، قطعا مثل تو فکر میکردم و این روش زندگی رو در پیش میگرفتم و آزاده تایید کرد که اتفاقا کار خیلی خوبیه، حس کردم که مادر و مادربزرگم شوک زده شدند. ولی این شوک زدگی، دقیقا مثل شوک هایی بود که قبلا در موارد دیگه بهشون وارد شده بود و بعد از یه مدت، دیگه عکس العملی در برابرش نشون نمی دادند!
    خلاصه اینکه به نظرم باید نظرات متفاوت با خانواده های سنتی رو کم کم بیان کرد. قطعا ناراحت میکنه خانواده رو، ولی بعد از یه مدت براشون جا میفته که آدم ها دوست دارند متفاوت زندگی کنند

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s


%d bloggers like this: