Archive for the ‘سياسي-اجتماعي’ Category

عقده‌ي حقارت و نگاه حذفي رايج در ما ايراني‌ها

March 17, 2011

حتما در سال‌هاي اخير با ايميل‌ها و صفحات فيس‌بوكي با اين عناوين برخورد داشتيد:

–          ولنتاين غربي‌ است، اگر يك ايراني اصيل هستي سپندار مذگان را جشن بگير!

–          دعاي لحظه‌ي تحويل سال عربي است، اگر به نوروز پارسي پايبند هستي نيايش پارسي را زمزمه كن!

–          دين اصيل ما ايراني‌ها زرتشتي است، اگر يك آريايي اصيل هستي اسلام اين دين اجباري را كنار بگذار!

–          مولانا ايراني است، ترك نيست!

–          ابن سينا عرب نيست، ايراني است!

–          آذربايجان و بحرين مال ايران است و بايد به ايران بازگردانده شود!

–          …

 

1-      من نه چيزي از تاريخ مي‌دونم نه علت دقيق و جامعه‌شناسانه‌ي ظهور اين پديده‌ها در ايران رو مي‌دونم. اما احساس شخصي‌ام اينه كه پشت اين حركات كه برخي‌اشون از هيچ منطقي هم سرچشمه نمي‌گيرند (براي مثال استدلال مي‌كنيم كه محل زندگي و مرگ شخص مهم نيست، بلكه زبان آثار او مهمه و به همين دليل مولانا ترك نيست و ايراني است! اما از طرف ديگر ابن سينا كه اكثر آثار او به زبان عربي است رو ايراني مي‌دونيم چون محل سكونت سال‌هايي از زندگي و محل وفاتش در ايران فعلي است! دو منطق كاملا ناسازگار!) چيزي شبيه عقده‌ي حقارت و احساس كمبود پنهان شده! احساس مي‌كنم اگر امروز چيزي داشتيم كه بهش بباليم انقدر براي ابراز هويت به گذشته چنگ نمي‌زديم. حركات ما درست مثل اينه كه سوئدي‌ها به جاي اين كه به خاطر ولوو و ساب و اريكسون و كيفيت بالاي محصولاتشون، كيفيت بالاي زندگي‌اشون، امنيت اجتماعي‌اشون، رعايت حقوق فردي و وجود دموكراسي و آزادي  وبرابري نسبي جنسيتي (كه همه و همه مرهون تلاش‌اشون در همين صد سال گذشته بوده و ربطي به وايكينگ‌ها نداره!) به كشورشون ببالند، هر روز صفحه‌ي فيس‌بوك درست كنند كه نروژ جزيي از سوئد بوده آن را به ما پس بدهيد و فلان شخص دانماركي نيست و سوئدي است و …!

 

2-      مشكلي در مطرح شدن و تبليغ سپندارمذگان و نيايش فارسي لحظه‌ي تحويل سال و مسائلي ازين قبيل وجود نداره، هر كسي آزاده اون چيزي كه بهش علاقه داره رو ترويج كنه، اما مشكل از نظر من نگاه حذفي رايج در ماست! چه اشكالي داره بسته‌ي فرهنگي ولنتاين و بسته‌ي فرهنگي سپندارمذگان هر دو عرضه بشند و هر كس هر كدوم رو دوست داشت انتخاب كنه؟ چه اشكالي داره برخي‌امون دعاي عربي تحويل سال و برخي ديگه‌امون هم نيايش پارسي‌اش رو بپسنديم؟ بدون اين كه به هم‌ديگه برچسب وطن‌فروش و غيراصيل و غرب‌زده و … بزنيم!

 

Advertisements

آيا ساختار متضمن انتخابات سالم است؟

September 16, 2010

هميشه يكي از دلايل عدم دستيابي مردم ايران به انتخابات آزاد و سالم معيوب بودن ساختار انتخابات در ايران عنوان شده. مطابق با قانون اساسي مسئول برگزاري انتخابات وزارت كشور و نهادهاي محلي وابسته به اون شامل استانداري‌ها، فرمانداري‌ها و بخش‌داري‌ها هستند. ازون‌جا كه معمولا جناحي كه وزارت كشور متعلق به اون هست در انتخابات حضور داره و اين امر احتمال تقلب رو توسط اين نهاد بالا مي‌بره، نهادي بر وزارت كشور در امر انتخابات نظارت مي‌كنه و اون نهاد شوراي نگهبان است. اگر پس از انتخابات اعتراضي هم در كار باشه باز شوراي نگهبان مسئول رسيدگي به اعتراضه. ايرادي كه به اين ساختار گرفته مي شه اين هست كه ازون جا كه شوراي نگهبان يك نهاد انتصابي است، بنابراين اگر شوراي نگهبان و وزارت كشور هم راستا باشند سلامت انتخابات زير سوال مي‌ره. اتفاقي كه در انتخابات رياست جمهوري دوره‌ي دهم افتاد.

روز يكشنبه‌ي آينده، انتخابات پارلماني سوئد برگزار مي‌شه و ازون‌جا كه دولت توسط پارلمان انتخاب مي‌شه، اين انتخابات مهم‌ترين انتخابات سوئد تلقي مي‌شه. سري به وب‌سايت انتخابات سوئد زدم تا از چند و چون برگزاري انتخابات و ساختار اون سر در بيارم. خوشبختانه فايل پي دي افي به زبان انگليسي وجود داره كه در مورد انتخابات‌هاي سوئد به خوبي توضيح داده. مسئول برگزاري انتخابات‌هاي سوئد Election Authority است كه در چند سطح تعريف مي‌شه. در سطح استاني، استانداري‌ها (County Administrative Board) و در سطح شهرستان Election Committee مسئوليت برگزاري انتخابات و شمارش آرا رو برعهده دارند. در صورتي كه شكايتي رخ بده هيئتي به نام Election Review Board به شكايت‌ها رسيدگي مي‌كنه. اين هيئت متشكل از هفت نفر هست كه شش نفر اون‌ها نمايندگان فعلي پارلمان هستند و رييس هئيت قاضي دادگاست. ازون‌جا كه استاندارها توسط دولت مركزي انتخاب مي‌شند، پس ساختار انتخابات متضمن انتخابات سالم نيست! اگر هم اعتراضي صورت بگيره مي‌شه حالتي رو در نظر گرفت كه هيئت رسيدگي به شكايات هم ريگي به كفش داشته باشه! اتفاقي كه در حالت مشابه در انتخابات رياست جمهوري آمريكا رخ داد و رييس دادگاه نهايتا به نفع بوش راي صادر كرد، رايي كه به نظر بسياري، ناعادلانه بود!

با يكي از دوستان ايراني كه سال‌هاست در سوئد زندگي مي‌كنه و با هر دو فرهنگ به خوبي آشناست همين بحث رو مطرح كردم! جواب جالبي داد! گفت درست مي‌گي، اين ساختار معيوب به نظر مي‌رسه و شايد هيچ ساختاري رو در دنيا نشه پيدا كرد كه احتمال تقلب رو به صفر برسونه اما دو تا موضوع باعث مي‌شه كه در انتخابات سوئد تقلبي نشه و اتفاقاتي مشابه انتخابات سال گذشته‌ي ايران رخ نده:

1-       ازون‌جا كه دموكراسي و فرهنگ دموكراتيك قدمت بسيار طولاني در سوئد داره، چيزي مثل تقلب اصلا به ذهن كسي خطور نمي‌كنه! حالا اين كس مي‌تونه شخصيت حقيقي‌اي باشه كه به طور فردي در انتخابات شركت مي‌كنه و هيچ وقت نمي‌ره با شناسنامه‌ي افراد متوفي ده بار راي بده، يا اين‌كه شخصيتي حقوقي مثل ارتش سوئد باشه كه هيچ‌وقت فكر كودتا به سرشون نمي‌زنه!

2-       مهم‌تر از ساختار، چيزي كه متضمن دموكراسي است مساله‌ي نظارت آزاد هست كه توسط رسانه‌ها و مطبوعات انجام مي‌شه و براي همين به چشم دموكراسي معروف هستند. در سوئدي اصلي وجود داره به نام The Principle of Public Access:

The principle of public access means that the general public and the mass media newspapers, radio and television are to be guaranteed an unimpeded view of activities pursued by the government and local authorities.

مطابق اين اصل براي مثال هر يك از مردم يا اصحاب رسانه‌ها كه اراده كنند مي‌تونند به اداره‌ي ماليات سوئد مراجعه كرده و تمامي اسناد مالي هر كدوم از اعضاي دولت رو كه خواستند دريافت كنند. وجود همين اصل تا كنون باعث شده بسياري از وزرا و روساي ارگان‌ها و موسسات دولتي مچشون گرفته بشه و يا از كار بركنار بشن يا در تلويزيون ملي از مردم بابت اشتباهي كه كردند رسما عذرخواهي كنند.

نتيجه‌اي كه مي‌خوام از بحث بگيرم اين هست كه ساختار كامل و بدون نقص در هيچ جاي دنيا وجود نداره. بلكه فرهنگ عمومي، افرادي كه اون ساختار رو تشكيل مي‌دهند و در نهايت حضور رسانه‌هاي آزاد هست كه دموكراسي رو تضمين مي‌كنه. بنابراين اگر ساختار كشور سوئد و ساير كشورهاي دموكراتيك رو به كشور ايران بياريم زياد چيزي عوض نمي‌شه.

فاصله‌ها – دو

August 16, 2010

ظاهرا پست قبلي سوء برداشتي اساسي در ذهن برخي خواننده ها ايجاد كرده. براي همين قسمت دوم موضوع اختلاف نسل ها رو مي نويسم:

پارسال در سفري كه به شمال سوئد داشتم، توي رستوران قطار با يك معلم 60 ساله‌ي سوئدي هم صحبت شدم. در جايي از صحبت‌هاش نسبت به نسل جديد انتقاد داشت. مي‌گفت زماني كه ما جوون بوديم، جنبش‌هاي اجتماعي مثل جنبش كارگري و جنبش زنان فعال بودند و مطالعات ما هم در همين راستا و بسيار عميق بود. اما امروزه به دليل به بار نشستن اون جنبش‌ها، ديگه جوون‌ها دنبال اون بحث‌ها نيستند و مطالعات‌اشون كم عمق و معطوف به رمان‌هاي جنايي و عشقي شده!

“استافان لارسون” سوئدي در مقاله‌اي كه سال 2001 تحت عنوان “هفت عامل دموكراسي در ارتباط با محفل‌هاي مطالعه” منتشر كرد، تاريخچه‌‌اي از محفل‌هاي مطالعه در سوئد ارائه مي‌ده. استافان به اين نكته اشاره مي‌كنه كه از سال 1912 تا حدود 1950 به دليل زنده بودن جنبش‌هاي اجتماعي هم‌چون باده پرهيزي، كارگري، زنان و … محفل‌هاي مطالعه‌اي كه در بين مردم سوئد جريان داشت هم راستا با همين جنبش‌ها بودند، اما امروزه و بعد از به نتيجه رسيدن اين جنبش‌ها، محفل‌هاي مطالعه‌ معطوف به علايق شخصي افراد شده.

اين دو مثال كاملا نشان‌دهنده و مويد اين نكته هست كه در جوامع پيشرفته‌ي اروپايي هم‌چون سوئد هم اختلاف بين نسل‌ها وجود داره. اختلاف و تفاوت بين نسل‌ها نه تنها طبيعي است بلكه براي پيشرفت و دگرگوني جوامع لازمه. بنابراين منظور من از نوشتن پست قبلي به هيچ وجه نكوهش اختلاف عقيده‌ي نسل ما با نسل والدين‌امون نبود. و ازون مهم‌تر اين كه به هيچ وجه هدف من اين نبود كه بگم بايد عقيده‌ي پدر و مادرهامون رو تغيير بديم و اون‌ها رو با خودمون هم نظر كنيم!

اتفاقا تفاوت اصلي جوامع پيشرفته با جامعه‌اي مثل ايران اين هست كه در جوامعي مثل ايران تكصدايي موج مي زنه و اختلاف عقايد به رسميت شناخته نمي شند! همه تلاش مي‌كنيم سايرين رو با خودمون هم عقيده كنيم. بزرگ‌ترها تنها راه و روش خودشون رو درست مي دونند و مي خوان ما رو به راه راست هدايت كنند و كوچك‌ترها هم روش اون‌ها رو غلط و فرسوده مي‌دونند. اين تنها معطوف به بزرگ‌ترها و كوچك‌ترها نمي شه. مذهبي‌ها روش غيرمذهبي‌ها رو نادرست مي‌دونند و غيرمذهبي‌ها مذهبي‌ها رو عقب‌مانده تصور مي‌كنند. روشنفكرها مردم عادي رو به دليل سطحي زندگي كردن دون مايه و پست مي دونن و مردم عادي روشنفكرها رو به دليل عادي زندگي نكردن كلا اهل زندگي نمي دونند! و همين طور هزاران مثال ديگه كه خودتون به‌اش واقفيد!

اما در جوامع پيشرفته (به خصوص اسكانديناوي) به دليل گذار از دوران مدرن به پسامدرن و به دليل جا افتادن مقوله‌ي تكثرگرايي يا پلوراليزم، همه‌ي افكار محترم هستند و به رسميت شناخته مي‌شند. همه مي تونند تا جايي كه به قوانين مورد قبول اكثريت تجاوز نكردند هر جور مي خوان فكر كنند، رفتار كنند، فكرشون رو تبليغ كنند، بپوشند و بنوشند. مسلمان و مسيحي و يهود و آگنوستيك و آتئيست و بودايي و چپ و راست و سياه و سفيد و همه و همه به رسميت شناخته مي شند. در جوامعي مثل ايران، زندگي مثل يك عكس سياه و سفيد مي‌مونه. همه به همديگه به صورت سياه و سفيد نگاه مي كنند. اما در جوامع پيشرفته، دنيا كاملا رنگي است.آبي و قرمز و صورتي و زرد و سبز و ارغواني و خاكستري و سياه و سفيد و … همه حضور دارند و به رسميت شناخته مي شند. رنگ‌هاي مختلف قطعا نسبت به هم انتقاد دارند، اما هيچ رنگي اجازه‌ي حذف رنگ ديگه‌اي رو نداره. دو ماه پيش مسلمانان گوتنبرگ مي‌خواستند مسجد تازه‌اي در شهر بسازند كه با مخالفت تندروهاي نئونازيست مواجه شدند و چند روزي درگيري داشتند. اما دولت سوئد به سرعت وارد معركه شد و بساط نئونازيست‌ها رو جمع كرد و الان مسجد در حال ساخته شدنه!

خلاصه منظور من از تابو شكني به هيچ وجه هم رنگ كردن والدين با ما كه خودش مصداق بارزي از تك صدايي (مونيسم) هست نبود. من فقط پرسيدم چطور و با چه ابزاري مي‌تونيم پرچم رنگين خودمون رو در كنار پرچم متفاوت والدين خودمون بشونيم و بگيم بابا روش ما براي زندگي كردن همون قدر حظي از حقيقت برده كه روش شما برده و به جايي برسيم كه هيچ كس به خودش اجازه‌ي به زير كشيدن پرچم ما رو نداشته باشه، همون طور كه خودمون هم پرچم كسي رو به زير نكشيم!

منبع: http://xkcd.com/774/

فاصله ها:دي

August 11, 2010

اصولا دوران گذار از سنت به مدرنيسم در هر جامعه‌اي مشكل ساز بوده و اين مشكلات مختص جامعه‌ي كنوني ايران نيست. مثلا “مايا” دختر هلندي از اختلاف عقيده‌اي كه پدر و مادرش با پدربزرگ و مادربزرگ‌اش داشتند مي‌گفت. اختلافي كه 30-40 سال پيش در جامعه‌ي اروپا فراگير بوده. پدربزرگ و مادربزرگ‌هاشون معتقد به ازدواج سنتي بودند، اما پدر و مادرهاشون مي‌خواستند بدون اين كه ازدواج كنند هم‌خونه بشند! و اختلافات ديگه‌اي ازين دست كه امروزه از جامعه‌‌ي اروپا رخت بر بسته! اما شديدا جامعه‌ي ايران رو درگير كرده! حالا نمي‌خوام بحث جامعه‌شناسي راه بندازم چون اصولا صلاحيت‌اش رو ندارم. فقط مي‌خوام از مشكلات و درگيري‌هايي كه اين روزها خودم باهاش دست و پنجه نرم مي‌كنم بگم و ببينم نظر شما چيه؟ البته اگه لطف كنيد و كمي زحمت به خودتون بديد و با آنتي‌فيلتر بيايد نظر بديد! يا اين كه توي گودر نظر بديد. عزت زياد:دي

پارسال همين روزها بود كه يه دختر و پسر لهستاني كه مي خواستند كل دنيا رو توي 2 سال بچرخند به خونه‌امون توي شيراز اومده بودند. روزي كه مي‌خواستند برند بابا ازشون پرسيد بزرگ‌ترين نكته‌اي كه تو اين يك ماهي كه ايران بوديد به چشمتون اومد چي بود؟ گفتند زندگي دوگانه‌ي ايراني‌ها! ديده بودند كه ما ايراني‌ها داخل خونه يه زندگي داريم و خارج از خونه زندگي ديگه. و اين مورد هم معلول عدم وجود آزادي‌هاي سياسي اجتماعيه.

لهستاني‌ها زمان كمي رو در ايران سپري كردند وگرنه علاوه بر ديدن زندگي دوگانه‌ي عمودي (خانواده، جامعه) متوجه زندگي دوگانه‌ي افقي (درون خانواده) ما ايراني‌ها هم مي‌شدند. و اين مورد دوم دقيقا چيزيه كه اين روزا خيلي فكرم رو مشغول كرده!

امسال اين يكي دو ماهي كه به ايران برگشتم، بر عكس پارسال تصميم گرفتم زياد عقايدم رو كه 180 درجه با عقايد خانواده ام متفاوت هست كتمان نكنم، به دو دليل! يكي اين كه ازين زندگي دوگانه خسته شدم، مي خوام حتي همين سالي يك ماه هم كه به ايران ميام انقدر انرژي سر دو رو بازي‌هام صرف نكنم! دليل دوم هم اين كه بر خلاف تصور قبلي مبني بر صلب بودن فكر پدر و مادرها، احساس مي‌كنم اگر ما بچه‌ها يواش يواش حرفامون رو بزنيم، مي‌تونيم كم كم تابوهاي ذهني‌اشون رو بشكنيم! به زبان خود پدر و مادرها قبح قضيه در صورتي كه زياد گفته بشه شكسته مي شه و علت اين كه انقدر روي بيان اين مسائل حساس هستند هم دقيقا همينه!

اما الان بعد از يك ماه موندم كه آيا كار درستي كردم يا نه! مثلا از وقتي يه كوچولو عقايدم رو راجع به روابط دختر و پسر بدون نياز به ازدواج به مامان گفتم انقلابي در خونه به پا شده! مامان همش مي گه ديگه نمي ذارم تا وقتي زن نگرفتي از ايران بري!!! يا اگه رفتي خودم ميام اونجا حواسم بهت باشه كه به گناه نيوفتي، هاهاهاهاهاهاها!!! ازون طرف واقعا هم مضطرب شدن! تازه من يه كوچولو و فقط در يه زمينه نظرم رو گفتم، اگه همه رو بگم كه ديگه هييييچ!

حالا ظاهرا اين فقط مشكل من نيست! به دور و برم كه نگاه مي‌كنم مي بينم همه عموها، خاله‌ها، دايي‌ها و عمه‌ها با جوون‌هاشون مشكل دارند! پدر و مادرها زندگي براشون فقط در يك قالب سنتي معني مي‌ده و اگر بچه‌هاشون بخوان كمي خارج از اين قالب زندگي كنند سريع مضطرب مي‌شن و زندگي رو هم به كام خودشون تلخ مي‌كنند و هم بچه‌ها. حالا همه‌ي اين وراجي‌ها رو كردم كه چند تا سوال بپرسم:

1-      آيا اگر عقايدمون رو شفاف بيان كنيم، در قبال مضطرب شدن پدر و مادرها ما مسئوليت اخلاقي داريم؟

2-      اگر جواب سوال بالا مثبت هست كدوم راه رو مي پسنديد؟ به حرف پدر و مادرها تن مي ديد؟ يا اين كه زندگي دوگانه رو انتخاب مي‌كنيد؟

3-      در صورتي كه جواب سوال اول رو منفي مي دونيد و معتقديد اگر پدر و مادرها مضطرب مي شند مشكل خودشونه آيا معتقديد گفتن عقايد به صورت شفاف (كه مي تونه آني باشه يا اين كه يواش يواش صورت بگيره) تابوهاي ذهني نسل قبل رو مي‌شكنه يا اين كه فقط كار رو براي خودمون سخت‌تر مي‌كنه؟

پي نوشت: ممكنه شما به شخصه در مورد مثال‌هايي كه گفتم اختلاف عقيده‌اي با پدر و مادرتون نداشته باشيد! اما ديدم و معتقدم كه هر چي هم پدر و مادرهاي امروز ايران روشنفكر باشند، باز يه جا كم ميارند و تاب پذيرش برخي مواردي كه ما بهش معتقديم رو ندارند! مثلا فك كن بچه اي بگه بابا جون من متوجه شدم كه هوموسكسوال هستم، هاهاهاها! بنابراين مطمئن هستم مشكلات دوران گذار كم و بيش در مورد شما هم صدق مي كنه!

دم خروس الكترونيكي

May 5, 2010

يكي از رفقاي آزمايشگاه ديروز از پايان نامه ي ارشدش دفاع كرد. موضوع پروژه اش Improving Business Models in e-Government بود. پروژه ي بزرگي بود و قسمت هاي زيادي داشت كه يكي از قسمت هاش مدلي بود كه از طريق اون Business Model رو توي سايت هاي سازمان هاي خدماتي و دولتي مي شد استخراج كرد. يكي از نتايج جالبي كه از طريق اين مدل  به دست مياد ميزان ديكتاتوري اون سازمان هست كه در وب سايت سازمان بروز كرده. اين كار از طريق بررسي يه سري خصيصه (feature) هاي وب سايت انجام مي شه. از جمله اين كه آيا اون سازمان توي وب سايت اش ويژگي ي جستجو رو در نظر گرفته يا نه؟ و اگه اين ويژگي رو داره به راحتي مي شه در هر صفحه ي وب سايت پيداش كرد يا نه! يا اين كه ويژگي پرسش هاي متداول (FAQ) رو در نظر گرفته اند؟ ويژگي هاي ديگه از جمله بخش ارسال پرسش، تماس با مسئولين و … هم تعيين كننده هستند. و همه ي اين ها ميزان شفافيت اون سازمان، پاسخگو بودن اش و مشتري محور بودن اش رو مشخص مي كنه كه هر چه اين ويژگي ها كمتر و يا با كيفيت پايين تر مهيا شده باشند نشون دهنده ي ديكتاتوري بيشتر در رويه هاي اون سازمان هست و بالعكس. اين دوست گرامي اين كار رو البته در مورد وزارت خونه هاي هلند انجام داده بود و نتايج اش رو هم به صورت نمودار مهيا كرده بود و نشون مي داد وب سايت سازمان هاي هلندي تا حدود بسياري زيادي با استانداردها هم خوني دارند. با هم ديگه وب سايت چند تا از وزارت خونه هاي ايران رو به طور تصادفي بررسي كرديم. اولا كه سرعت بالا اومدن وب سايت وزارتخونه ي يه مملكت عريض و طويل خيلي خيلي جالب بود. با اين كه سرعت اينترنت دانشگاه 60 مگابيت بر ثانيه هست اما براي مثال وب سايت وزارت علوم جون كند تا بالا اومد! نكته ي جالب بعد اين بود كه وب سايت وزارت خونه هاي ايران اصلا نسخه ي انگليسي ندارند! توي يكي از صفحات فرعي سايت وزارت علوم يه جا ديدم نوشته “سايت انگليسي”. آخه برادر من اگه يه انگليسي زبان به سايت شما مراجعه كنه از كجا بايد بفهمه كه ايني كه به فارسي نوشتي يعني سايت انگليسي؟ اما به هر حال خوشحال شدم و كليك كردم. اما با صفحه ي Page can not be displayed مواجه شدم. ما بقي ويژگي ها هم كه يا مهيا نشدند يا اگه مهيا شدند هر كدوم مشكلاتي دارند و خلاصه قابل مقايسه با وب سايت وزارت خونه هاي كشورهاي اروپايي نيستند. براي مثال اگه سري به وب سايت وزارت بهداشت سوئد بزنيد، حتي در نسخه ي انگليسي قسمت Listen to the Website هم در نظر گرفته شده تا اگه كسي مشكل خوندن داره براش صفحاتي از وب سايت رو به صورت صوتي پخش كنيد!

خلاصه داشتم به اين فكر مي كردم كه اين آقايون هر چي هم قسم حضرت عباس بخورند كه كشور ما درش آزادي نزديك به مطلق هست و ديكتاتوري وجود نداره، دم خروس هاي فراووني هست كه از زير قباشون مي زنه بيرون! حتي دم خروس الكترونيكي كه شايد فكرش رو هم نكنند!

دوستان همسايه

May 3, 2010

مهاجرين بسياري از افغانستان كه به اجبار جنگ مهاجرت كردند در هلند زندگي مي كنند. اخيرا با دوستي جوان و شاعر اهل استان بدخشان افغانستان، آشنا شدم. خاطرات جالبي تعريف كرد كه تلنگري بود برام. گفتم شايد براي شما هم تلنگري باشه. البته نقل به مضمون مي كنم:

1-      خانواده اي افغاني در مشهد در مجاورت خانواده هاي ايراني زندگي مي كردند. روزي پسر كوچيك خانواده ي ايراني با پسر كوچيك خانواده ي افغاني دعواشون مي شه و ايرانيه به افغانيه مي گه: افغاني پدرسوخته. پسر افغاني هم شاكي مي شه و شكايت اش رو پيش مادرش مي بره. مادرش هم مي گه برو به اش بگو افغاني پدرسوخته خودتي! انقد اين واژه ي افغاني رو توي ايران به شكل بدي به كار برديم كه امر بر يك مادر افغاني هم مي تونه مشتبه بشه!

2-      يكي از اهالي فرهنگ ايران از شنيدن صحبت هاي فارسي دوستي افغاني به وجد اومده و گفته “تو مدتي كه ايران بودي چقدر خوب فارسي حرف زدن رو ياد گرفتي!” يعني خيلي از ماها نمي دونيم كه افغان ها و تاجيك ها هم مثل خودمون زبان اشون فارسيه، البته فارسي دري كه شايد به استناد به اين بيت حافظ اصيل تر از فارسي پهلوي باشه: “ز شعر دلكش حافظ كسي بود آگاه، كه لطف طبع و سخن گفتن دري داند”

3-      توي مساجد استان بدخشان، كه شمال شرقي ترين استان افغانستان هست، هميشه بعد از خوندن نماز، علاوه بر قرآن، ديوان حافظ، مثنوي معنوي و بعد هم ديوان بيدل خونده مي شه. اون وقت توي مساجد ايران فقط قرآن و ادعيه ي عربي خونده مي شه!

به لطف شبكه ي فارسي بي بي سي ذهنيت خيلي از مردم ايران نسبت به مردم افغانستان و تاجيكستان داره عوض مي شه. من به شخصه قبل از ديدن دوستان افغاني ساكن هلند چنين ذهنيتي نسبت به مردم افغانستان و ميزان رواج شعر و ادب فارسي در بين اون ها نداشتم و واقعا از ديد بدي كه نسبت به مردم افغانستان داشتم شرمسارم. بايد رسانه ها، وبلاگ ها و همه ي ماها بكوشيم تا اين ديد اصلاح بشه.

افسردگي سياسي!

December 15, 2009

توي پست قبلي از افسردگي ها و بي حوصلگي هايي نوشتم كه گه گاه سراغ ام مياد و اضافه كردم كه مختص من نيست. توي كامنت پست قبل هم دوستان تاييد كردند كه فراگير شده. براي نمونه كافيه به لينك دوني وبلاگ اتون يا به علاقه مندي هاي مرورگر وب اتون، جايي كه لينك وبلاگ دوستان اتون رو اضافه كرديد نگاهي بندازيد تا متوجه بشيد چقدر تعداد پست هاي وبلاگ دوستان اتون بعد از 22 خرداد كم شده! انگار گرد افسردگي به قلم و زبان و ذهن همه پاشيده شده با وجود همه ي انگيزه اي كه براي تغيير داريم البته! گفتم شايد بد نباشه بفهميم تعريف علمي اين قضيه چيه و چطور بايد باهاش كنار اومد. از داداش ام پرسيدم گفت اسم اين پديده توي روان‌پزشكي PTSD هست: Post Traumatic Stress Disorder كه به فارسي “اختلال استرس پس از حادثه” ترجمه شده و اين حادثه مي‌تونه فردي (مثل مرگ عزيزان) يا اجتماعي (مثل جنگ) باشه. كودتاي 22 خرداد با‌ وجود ميمنتي كه براي سر برآوردن و رشد و نمو جنبش سبز داشت اما بدون شك يك حادثه‌ي اجتماعي تلقي مي‌شه كه روي اكثريت جامعه‌ي ايران مخصوصا جوون‌ها تاثير رواني منفي داشته. انگيزه‌هاي تحصيلي و كاري به شدت كاهش پيدا كرده واسترس‌ها و نگراني‌ها زياد شده. چند تا از علائم PTSD كه در اين وب سايت ذكر شده بود رو مي‌نويسم:

  • برگشت به عقب (Flashback) يا احساس اين‌كه حادثه دوباره داره اتفاق مي‌افته. اين مورد مخصوصا براي كساني كه خودشون توي راهپيمايي‌ها هستن و از نزديك فجايع رو مي‌بينن بيشتر اتفاق مي‌افته.
  • اختلال خواب و كابوس‌هاي شبانه
  • عصبي بودن
  • نگران، مضطرب يا غمگين بودن

ظاهرا براي درمان‌اش روش‌هاي دارويي پيشنهاد شده كه اگه واقعا كسي خيلي مشكل‌اش جديه بايد با مشورت با متخصص درمان رو شروع كنه. راه حل ديگه‌اي كه براي امثال ماها توصيه شده اينه كه ازين فضا دور باشيم! يعني اول دو سه روز و بعد با تمرين يك هفته از بالاترين و فيس بوك و ريدر خودمون رو دور نگه داريم. بي بي سي يا تلويزيون ايران رو نگاه نكنيم و تمركز كنيم روي درس و كار تخصصي خودمون. اما اين راه حل دو تا ايراد داره. اول اين كه واقعا كار سختيه! من كه هنوز موفق به انجام‌اش نشدم. دوم اين كه اگه اين كار رو بكنيم سايرين هم بكنن و رواج پيدا كنه، كم كم جنبش سبز مي خوابه :دي خلاصه به نظرم اين روش ها بيشتر به درد حادثه اي مي خوره كه يه بار اتفاق افتاده و تموم شده (مثل مرگ يك عزيز يا زلزله) اما كودتاي 22 خرداد و جريان‌هاي بعدش هم چنان ادامه داره و ادامه هم خواهد داشت. خلاصه اگه كسي نظري پيشنهادي داره مطرح كنه!